
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان ، هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
نمیدانم چه حکمتی است که در این روز و شبی که از هر سویش موضوعی می بارد (علاوه بر وقایع روزمره جامعه) با بهبود کامپیوترم توفیق یافتم بنویسم: شب قدر بسم الله الرحمن الرحیم. انّا انزلناه فی لیلهِ القدرِ. وَما ادریکَ ما لیلهُ القدرِ. لیلهُ القدرِ خَیرٌ مِنْ الفِ شَهرٍ، تَنَزَّلُ الملآئکهُ والروحُ فیها بِاذنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِ امرٍ، سلامٌ هِیَ حَتَّی مَطلَعِ الفجرِ. باشد که همه در این شب قدر انسانیت خویش را دریابیم و قدم در مسیری نهیم که هرگز بر لحظات گذشته خویش افسوس نخوریم! علی در این شبی که علی از ضربت ابن ملجم به حق ملحق میگردد به این می اندیشیدم که در جامعه شیعی خود تا چه اندازه قدم در راه شناخت علی برداشته ایم و اینک آیا میتوانیم مدعی شویم که بعد از ۴۰ سال از آن شب ۲۱ رمضان سال ۴۸ که شریعتی فریاد میزد علی تنهاست! بگوییم علی دیگر تنها نیست! آیت الله طالقانی امروز سی امین سالگرد رحلت این مبارز نستوه است که از ییشگامان انقلاب اسلامی بود. در مطالبی که در پیش از این درباره این مرد عظیم نوشتم خصایل و مبارزاتش را برشمردم اما امسال چیز دیگری در او جستجو میکنم که از او فردی ساخت که رژیم شاهنشاهی حتی از زندانی او وحشت داشت چراکه او از همانجا مردم را هدایت میکرد و نیازی به مسجد هدایت نداشت و امروز در جامعه ای که او سنگ بنایش را با خون جگر بنا نهاد از برگزاری مراسم سالگردش ممانعت میشود! ۱۱ سپتامبر حادثه ای که علاوه بر برج های دوقلو دنیا را لرزاند و هنوز بعد از ۸ سال از اصل آن قضیه اطلاعات بارزی در دست نیست و اینک زمزمه هایی از کشور سوم متهم در آن حادثه به گوش می رسد که اگر صحت داشته باشد بعد از افغانستان و عراق چشم هایی نگران اوست! تعدادی از بازیکنان تیم ملی فوتبال کشورمان در بازی امروز خود در برابر کره جنوبی با دستبند سبز وارد زمین بازی شده اند. این روزها فوتبال ایران همانند سایر اوضاع این مملکت دجار بی سامانی شدیدی است. پس از کنار رفتن (بهتر است بگوئیم کنار گذاشتن) علی دایی که آمدنش هم پر حرف و حدیث و کاملا غیرمنتظره بود بلافاصله اصول گرای فوتبال ایران سکان کشتی در گل مانده را در دست گرفت و از آنجا که مدیران ایرانی همیشه در حد و اندازه ای کمتر از پستی که به آنها می سپارند هستند جناب مایلی کهن در اندک مدتی با همه درگیری پیدا کرد و مجبور به استعفا شد و رکورد دار کوتاهی دوره سرمربی گری در ایران شد(البته پیش از او افشین قطبی این رکورد را تا نصف روز تقلیل داده بود اما سر تمرین و زمین بازی نرفته بود!)به هر ترتیب پس از کش و قوس ها و برو بیاها بالاخره از افشین خان دعوت شد تا با شرط و شروط این کشتی فرورفته تر از پیش را هدایت کندو باید دید او می تواند یا ...؟! البته این سوال از مسئولین ورزش همچنان باقی خواهد ماند که چرا در همان روزی که قطبی انتخاب شد با یک تلفن از مافیایی که دایی را برگزیده بود نظرتان تغییر ناگهانی کرد و اینچنین با مردم و فوتبال ایران کردید؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوم: انتخابات میگن این جناب میر حسین دیر آمده بد جوری دیروز تو مشهد گرد وخاک بپا کرده به نحوی که تاب از عده ای از بانوان ربوده و اونها را مجبور به عکس العمل های فلفلی کرده ولی خوشبختانه شدت جراحات زیاد نبوده است. یکی از دوستان میگفت دلیل این واکنش ها از طرف بانوان پاک دامن همراهی زهرا رهنورد با میر حسین بوده است!( البته محض اینکه این خانواده خیلی مخفی کار هستند میگم که این خانم همسر میرحسین می باشند!) نقل زیاد است ولی برخی هم میگن چون نمک همراه سیب زمینی ها توزیع نشده از گازهای فلفلی استفاده میشه که دم انتخابات این ملت شریف کمتر در صحنه باشند تا لطفی بشه در حق مستحقان و سفره ها بجای نفت پر بشه از انواع خوراکی های که میشه با سیب زمینی ساخت! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سوم: سفره بالا از سفره گفتم حیفم اومد این شعری که برام از دوستی رسیده (توسط پیامک) اینجا نیارم البته اون بیت آخرش که کمی خارج از دستگاه است و ملون شده خودم به این اثر ادبی اضافه کردم: یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد:کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در خانه نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت:آقا سفره خالی می خرید؟ گفت: آری می خرم اما به مفت چون که نفت است اندرونش در نهفت! در مجموعه ای با نام پیاده گان انقلاب ۵۷ در سی سالگی انفلاب به معرفی ۳۰ تن از کسانی که مستقیم و غیر مستقیم در جریانات منتهی به این انقلاب نقش ایفا کرده اند ولی مورد بی مهری و بی انصافی منابع رسمی قرار گرفته اند می پردازیم تا ادای دینی به آنان و یادی از درگذشتگان از بین آنهاباشد با این امید که مورد توجه خوانندگان این مجموعه قرار گیرد.
پیاده گان انقلاب ۵۷-۲۵ (حاج محمد شانه چی) ناصر میناچی متولد ۱۳۱۰ تهران و تحصیل کرده رشته حقوق از بنیانگذاران حسینیه ارشاد و از یاران نزدیک مرحوم دکتر شریعتی و مهندس بازرگان می باشد که در دولت موقت وزیر اطلاعات و تبلیغات (ارشاد) و سرپرست اوقاف،بود. اعظم طالقانی متولد ۱۳۲۲ تهران و فرزند آیت الله سید محمود طالقانی است. وی از همان کودکی تحت تعالیم پدر که در آن سال ها درگیر مبارزات برای ملی شدن صنعت نفت بود قرار گرفت. كريم سنجابي در سال ۱۲۸۳ در كرمانشاه متولد شد. پدرش قاسمخان سردار ناصر رييس ايل سنجابي بود. پس از اتمام تحصيلات متوسطه ، وارد مدرسه ي حقوق تهران شد و سپس دكتراي حقوق خود را از دانشگاه پاريس دريافت كرد . صادق طباطبايي متولد ۱۳۲۲ قم است. وی فرزند آیت الله سلطانی طباطبایی و خواهرزاده امام موسی صدر است و برادر همسر مرحوم سید احمد خمینی است و در دولت موفت سخنگویی دولت را به عهده داشت و با استعفای دولت بازرگان وی نیز به حاشیه رانده شد! طاهر احمدزاده متولد سال ۱۳۰۰ در مشهد است. از مبارزان دوران رژيم پهلوي است كه در طي عمر خود پيوسته در جبهه هاي مختلف تلاش كرده است. آشنايي نزديك احمدزاده با استاد محمدتقي شريعتي و همكاري وي با نهضت كانون نشر حقايق اسلامي در دوره قبل از انقلاب و استانداری خراسان پس از انقلاب بخشی از فعالیت های ۷۰ساله اوست. محمد محسن سازگارا، در سال ۱۳۳۴ خورشیدی در تهران، در خانودهای با بافت مذهبی_سیاسی به دنیا آمد. پدر وی همانطوری که خودش بارها در مصاحبه ها با شهامت گفنه است .که پدر وی پنبه زن یا به عبارتی لحاف دوز بوده است . وی دوران دبستان خویش را در دبستان دهخدا و دوران دبیرستان را در دبیرستان فیروز بهرام و سپس در دبیرستان البرز تهران گذراند. محمد بسته نگار متولد ۱۳۲۰ است. او در سن ۱۸ سالگي با مسجد هدايت که در آن زمان محل فعاليت هاي سياسي مذهبي و تبليغي آيت الله سيد محمود طالقاني بود، آشنا شد و تحت تاثير او قرار گرفت و از آن پس علاوه بر اينکه همواره يکي از اطرافيان زندگي آيت الله هميشه زنداني و هميشه تبعيدي بود، سالها همراه شد و مدتي بعد با دختر وي ازدواج کرد و داماد آيت الله شد. عبدالعلى بازرگان متولد سال ۱۳۲۲ شمسى در تهران ، دومين فرزند ( ازپنج فرزند) مرحوم مهندس مهدى بازرگان است و در دوران دبيرستان در 1339 با عضويت در سازمان جوانان جبهه ملى فعالیت های سیاسی را آغاز کرد و از همان اوان جوانی به خاطر ارتباط مستمر با مرحوم مهندس بازرگان در بطن جریانات ملی شدن نفت و کودتای 28 مرداد 1332 قرار داشت. عزت الله سحابی ، فرزند دکتر يدالله سحابي، در 1309 در تهران متولد شد. پس از اتمام تحصيلات متوسطه وارد دانشگاه تهران و در سال 1331 در رشته مهندسي مكانيك فارغ التحصيل شد. سحابي از دوره دانشجويي وارد مبارزات سياسي شد. پس از كودتاي 28 مرداد و تشكيل نهضت مقاومت ملي، او از چهره هاي شاخص و پرتلاش در اين تشكيلات بود. در اين ارتباط در سال 1333 دستگير و مدتي زنداني شد. ابراهیم یزدی، در سال ۱۳۱۰ در قزوین تولد یافت.تدر سال ۱۳۱۶ همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و در خیابان ری پرورش یافت. تحصیلات ابتدایی را در دبستانهای مولوی (بازارچه مُعیّر) و ادب (پشت مسجد سپهسالار)، تحصیلات متوسطه را در دبیرستان دارالفنون با درجه ممتاز به پایان رسانید. سپس در رشته داروسازی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، در عین حال یکی از رهبران انجمن اسلامی دانشجویان بود. آيتالله حسینعلی منتظری (زاده: ۱۳۰۱ خورشیدی ؛ ۱۹۲۲ در نجفآباد، استان اصفهان) مرجع تقلید شیعه و از مهمترین شارحان نظریه ولایت فقیه است. او پس از انقلاب ۱۳۵۷ به عنوان قائم مقام و جانشین رهبر کشور انتخاب شد و ریاست مجلس خبرگان قانون اساسی را نیز بر عهده داشت. در آبان سال 1319 متولد شدم. تولد من مصادف با اول ماه مبارك رمضان بود.در حالي كه دو ساله بودم پدرم در سال 1321 دار فاني را وداع گفت. در بحبوحه جنگ دوم جهاني مادر من شش فرزند داشت و در همان حال باردار هم بود. به هر حال او بعد از پدر, براي ما، هم پدر بود و هم مادر و با زحمات بسيار ما را بزرگ كرد. از تحصيلات ابتدايي تا كلاس نهم در مجموعه آموزشي قدسيه تحصيل كردم. كلاس دهم در بازار شاگرد شدم. شبها در آموزشگاه و در رشته رياضي درس ميخواندم و بعداْ كلاس پنجم و ششم رياضي را در دبيرستان هاتف اصفهان گذراندم. در سال 1338 وارد دانشگاه تهران شدم و در دانشكده فني به تحصيل در رشته معدن پرداختم و سپس رشته مهندسي نفت را انتخاب كردم و در سال 1342 در اين رشته فارغ التحصيل شدم. آیت الله موسوی اردبیلی از مراجع تقلید میباشد که در هشتم بهمن ۱۳۰۴ در شهر اردبیل به دنیا آمده است.وی فرزند نهم خانواده و دارای هشت خواهر هستند.پدر ایشان نیز روحانی بودند و مادرشان را در کودکی از دست دادند. وی تحصیلات خود را در دوران کودکی و در مکتب خانه آغاز نمود و در سال ۱۳۱۹ وارد مدرسه علميه ملاابراهيم در شهر اردبیل شد.در دورانی که وی وارد مدرسه طلبگی گشت این مدارس به علت اقدامات رضا شاه رونق چندانی نداشتند و مثلا در همان زمان فقط چهار طلبه در آن مدرسه درس حوزوی میخواندند.بعد از اینکه متفقین خاک ایران را اشغال نمودند و رضا شاه برکنار شد رونق این مدارس بیشتر شد و در نتیجه آیت الله موسوی اردبیلی در همان مدرسه مشغول تدریس شدند. فخرالدین حجازی به سال 1308 در خانوادهای روحانی در سبزوار دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدارس قدیمی شهر، چون حاج ملاهادی سبزواری (اسرار) آغاز كرد و معلم وی در دبستان حاجشیخ حسن داورزنی بود. پس از پایان دبستان در 1320 شمسی وارد دبیرستان شد اما پس از یك سال و نیم تحصیل به دلیل سختی معاش و نیاز به كسب درآمد به ناچار دبیرستان اسرار سبزوار را ترك گفت و به بازار كار در تجارتخانههای معمارزاده، زوار و اسكویی سبزوار روی آورد. احمد صدرحاج سیدجوادی متولد ۳ خرداد ۱۲۹۶ در قزوین است .او فارغالتحصیل رشتهٔ حقوق و دارای مدرک دکترای علوم سیاسی است. او از اعضای اولیه و بنیانگذار نهضت آزادی ایران، از اعضای فعال نهضت مقاومت ملی بودهاست.وی در قبل از انقلاب وکالت چهرههای مبارز عیله حکومت پهلوی را بر عهده داشتهاست از جمله میتوان به نام آقایان دکتر علی شریعتی، سید علی خامنهای، حسینعلی منتظری و...اشاره کرد. همچنین او بارها قبل و بعد از انقلاب بازداشت و محاکمه شدهاست. از سمتهای او میتوان به دادستانی تهران در دورهٔ نخست وزیری دکتر علی امینی، صدارت وزارت کشور و وزارت دادگستری در دولت موقت مهندس بازرگان و نمایندگی مردم قزوین در دوره اول مجلس شورای اسلامی اشاره کرد. حبیب الله پیمان در سال 1314 در شیراز متولد شد. وی در سنین نوجوانی که مصادف با زمامداری رزم آرا بود، به «نهضت خداپرستان سوسیالیست» پیوست و در این سازمان مسئولیت بخش دانش آموزی به وی واگذار گردید. با شروع مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت به مبارزان ملی پیوست و در سال 1329 چندین بار بازداشت شد. استاد محمدتقي شريعتي در سال 1286 ش در روستاي مزينان سبزوار به دنيا آمد. دروس مقدماتي را نزد پدر و عمويش فرا گرفت و در 1307 جهت ادامه تحصيل راهي مشهد شد. در مشهد از محضر استاداني همچون شيخ هاشم قزويني، اديب نيشابوري بزرگ، اديب نيشابوري ثاني، شيخ كاظم دامغاني و ميرزا احمد مدرس بهره گرفت. فعاليت اجتماعي وي از 1311 ش با ورود به وزارت فرهنگ و مسؤوليت در مدرسه ابنيمين و تدريس در آنجا آغاز شد. از 1320 ش به بعد، همزمان با اشغال ايران توسط متفقين و گسترش فعاليت حزب توده، به تنهايي در خراسان به مبارزه با انحرافات فكري و اسلامزدايي برخاست. وي با تشكيل كانون نشر حقايق اسلامي در مشهد و برگزاري جلسات هفتگي و سخنراني و تفسير، اذهان جوانان را روشن ميكرد. آیت الله حسن لاهوتی اشکوری متولد رودسر در سال 1306 می باشد و از مخالفان و زندانیان سیاسی بر جسته در دوران حکومت پهلوی بود. وی از روحانیون هوادار امام بود و از سوی وی برای تبلیغات مذهبی به گرمسار اعزام شد و سالها به فعالیت مذهبی - سیاسی در آن شهر پرداخت. وی پس از انقلاب از رشت به مجلس اول راه یافت و مدتی نیز فرماندهی کمیتههای انقلاب اسلامی و برای مدتی کوتاه تر فرماندهی سپاه را بر عهده داشت. محمد نخشب از شخصیت های فعال سیاسی - مذهبی در تاریخ معاصر ایران است ، شخصیتی نظریه پرداز و نو آور در عرصه ی اندیشه و راه و رسم مبارزه ی سیاسی ؛ که به سال 1302 (ه.ش) در تهران متولد شد.فعالیت و تبلیغات حزب توده باعث شد که وی برای مقابله با حزب توده (نهضت خداپرستان سوسیالسیت) را تشکیل دهد. دکتر کاظم سامی کرمانی در سال ۱۳۱۳ در شهر مشهد به دنیا آمد . پدر و مادرش اهل کرمان بوده که جاذبه مذهبی مشهد آنها را به سوی خود کشیدهاست هجوم نیروهای روس به مشهدو سختی زندگی در آن روزها که موجب میشد وی در سنین پایین مجبور به کسب در آمد برای گذران زندگی شود عشق به میهن وآرمان خواهی و مبارزه علیه استبداد رادر او زنده کرد.در دوران دبیرستان با مبارزات ملی شدن صنعت نفت آشناشده و در این راه آغاز به مبارزه نمود. آيت الله حسين غفاري در سال 1292 هـ.ش مطابق با سال 1335 هجري قمري در روستاي دهوارقان تبريز که امروزه آذرشهر ناميده ميشود چشم به جهان گشود. پدرش عباس، کشاورزي زحمتکش و سختکوش بود که روزها با مشقت و مرارت فراوان بر روي زمينهاي کشاورزي متعلق به اربابان و خانهاي ظالم کار ميکرد و از اين راه قوت لايموتي براي فرزندان و خانواده خويش تأمين ميکرد و در فصل غيرزراعي نيز به کارگري ميپرداخت. تاريخ نشان داده است كه ميان شرايط اجتماعي و تكامل انديشه روشنفكران تاثير متقابلي حكمفرماست. معمولاً يك روشنفكر حساس و صادق در يك محيط غيرانساني احساس خفگي ميكند و عليه نابرابري و استثمار دست به طغيان ميزند. او با نيروي انديشهاش كه از طريق سخن گفتن و نوشتن بيان ميشود، عليه سيستم فاسد جامعهاش اعلان «جهاد» ميكند. واضح است كه اين وظيفه چندان ساده به نظر نميرسد، چرا كه متضمن رويارويي شديد ميان يك سيستم پرقدرت مادي و يك انديشه به ظاهر ضعيف است. با همه اينها، صحيفة تاريخ پرصفحة بشريت نمونههاي بسياري را شاهد است كه در اين روياروييها، يك انديشه تنها، هنگامي كه قادر به بسيج تودهها گردد، همة سدها و موانع را از سر راه برداشته و بر بزرگترين قدرت مادي نهفته در يك انسان يا يك سيستم نيرومند، فائق مي آيد. تقريباً همة ملتها داراي يك چنين مردان بانفوذ انديشمندي درميان خود بودهاند. ايران با فرهنگ و تمدّن غني و باشكوه خود، انديشمنداني به جهان تقديم كرده است كه نه تنها بر ايرانيان، بلكه بر انديشه بشريت تاثير عميقي بجاي گذاشتهاند. دكتر علي شريعتي يكي از اين روشنفكران چند بعدي است كه نامش در كنار بزرگاني چون فرانتس فانون، ژان پل سارتر، ژاك برك، گورويچ، آلبر كامو و لوئي ماسينيون كه بر قلمرو انديشههاي جهانيان حاكم بودهاند، ثبت است. سیدمحمود علایی طالقانی در سال ۱۲۸۹ در روستای گلیرد طالقان متولد شده و همراه پدر در سال ۱۳۰۱به تهران ـ محله قنات آباد ـ مهاجرت کرده بود. سیدمحمود چون مقداری از مقدمات را نزد پدر خوانده بود از تهران روانه قم ـ ابتدا مدرسه رضویه و سپس فیضیه ـ می شود و مدت کوتاهی هم به نجف می رود تا تحصیلات حوزوی خود را کامل نماید. زندهياد مهندس مهدي بازرگان در سال 1286 در تهران متولد شد. پدرش حاج عباسقلي بازرگان (تبريزي) از تجار ديندار، روشنفكر و سرشناس زمان خود بود. بازرگان تحصيلات ابتدايي را در مدرسه سلطانيه تهران و متوسطه را در دارالمعلمين مركزي به پايان رسايند و در سال 1306 جزء اولين گروه محصلين ممتاز كشور، براي تحصيل به فرانسه اعزام شد. بازرگان پس از طي دوره مقدماتي و قبولي در كنكور سراسري كشور فرانسه، از بين دانشجويان اعزامي، اولين ايراني بود كه وارد تحصيلات عالي دانشگاهي شد و مورد تشويق وزير فرهنگِ وقت قرار گرفت. در سال 1313 پس از 7 سال تحصيل در فرانسه به كشور بازگشت و به خدمت نظام وظيفه رفت. در سال 1315 به عنوان اولين دانشيار در دانشكده فني دانشگاه تهران مشغول به تدريس شد و دو دوره متوالي رياست دانشكده فني را به عهده گرفت. در سال 1330، توسط مرحوم دكتر مصدق به رياست هيأت مديره و مديريت عامل شركت ملي نفت ايران انتخاب گرديد و با حمايت مردم موفق به خلع يد از انگليسيها و با همت متخصصين ايراني موفق به راهاندازي و اداره صنايع عظيم نفت شد. يدالله سحابی در سال ۱۲۸۴ خورشيدی در تهران به دنيا آمد. او در بلژيک دکترای زمين شناسی گرفت و سپس به ايران بازگشت و فعاليتهای خود را از عضويت در انجمن اسلامی دانشگاه تهران آغاز کرد. دكتر محمد مصدق، یكى از سرشناس ترین رجال سیاسى تاریخ معاصر ایران كه به عنوان نماینده مجلس و نخست وزیر نقش برجسته اى در ملى كردن نفت ایران ایفا كرد، روز ۱۴ اسفند هزار و سیصد و چهل و پنج در تبعیدگاه خود در احمدآباد ساوجبلاغ درگذشت این مطلب به بهانه ۷۵ امین سالروز تولد دکتر شریعتی نگاشته شده است. <<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> روشنفکري ديني زماني پديد آمد که عده اي دريافتند که کارهاي ديني اي وجود دارد که روحانيت آنها را انجام نمي دهد يا از عهده انجام آنها برنمي آيد-يا نمي تواند يا غافل است- به همين سبب دينداران ديگري ظهور مي کنند که نقشي و کارکردي در جامعه مي يابند و ماندگار مي شوند. اساسا روشنفکران متعلق به دوران گذارند. يعني زماني که جامعه از دوراني به دوران ديگر انتقال مي يابد کساني پيدا مي شوند که اين انتقال را تئوريزه مي کنند. در اين گذار، صرف عبور کردن شرط نيست، بلکه قالب هاي مفهومي و تئوريکي که مشخص مي کند از کجا به کجا عبور مي کند، اهميت دارد. روشنفکران چه ديني و چه غير ديني، وظيفه شان توصيف و تبيين چنين مفاهيمي است. وقتي قرار است در دين گذري و انتقالي اتفاق بيافتد، اين روشنفکر ديني است که اين انتقال را تسهيل نموده و تبيين تئوريک مي کند. کار روشنفکراني چون دکترشريعتي همين بوده است. دکتر شريعتي روشنفکري است که هم چشم بر "سنت" دارد و هم بر "مدرنيته" ، و عبور از سنت به مدرنيته را براي دينداران معنا مي کند تا از دنياي مدرن امروزي عقب نمانند. کسي که هم علم و هم فلسفه را بشناسد و هم دين را- دين به عنوان جزئي از سنت- و هم نسبت اين دو را دريابد و ارتباطي بين اين دو برقرار کند، روشنفکر ديني است. کاري که دکتر شريعتي انجام داد، نقد دين و فرهنگ ديني در يک جامعه ديني است واين مشکل ترين کارهاست. زيرا ورود در اين ورطه به معناي ايستادن در برابر کساني است که پيروي کورکورانه و متعصبانه از انديشه ي ديني دارند. ايستادن در برابر مقلدان است. ايستادن در برابر کساني که مذهبشان، مَکسَبشان است. روبرو شدن با زر و زور در جامعه ديني رسالتي بس سنگين و دشوار است و هر کس که در اين مسير قرار مي گيرد، عاقبت نامبارکي در انتظار اوست. دکتر شريعتي با علم به اين خطرات، دليرانه و عاشقانه و نه کاسب کارانه، در اين راه قدم برداشت و به حق او دردمندِ درد شناس است، شريعتي يک روشنفکر است اما يک روشنفکر مسئول. دکتر سروش در اين باره مي گويد: "شريعتي دردمندِ دردشناس بود و در مقام بيان اين دردها دلير نيز بود. ما به دليري در ميان روشنفکران حاجت داريم. تا کسي ذهن روشن و بصيرتِ در نظر نداشته باشد، شجاعتي در عمل پيدا نخواهد کرد. اين که کثيري از افراد در مقام عمل دودل اند، به علت آن است که در مقام نظر دودل اند. چون نمي توانند در صحنه ي واقعيت چه مي گذرد و چون تحليل درستي از مسير و غايت حرکت خود ندارند، به همان سبب هم، در مقام عمل چنان که بايد شجاع و چابک وکوشا نيستند. شجاعتي که در کار مرحوم شريعتي بود، نشان دهنده ي بصيرتي بود که در ذهن و ضمير او وجود داشت و آن سوزي که بر زبان او بود، نشانه ي آتشي بود که در ضمير او بود." دکتر شريعتي يک روشنفکر ديني است و يک روشنفکر ديني معتقد به تحول پذيري دين و مدرن شدن تفکر ديني است. روشنفکر ديني از بيرون بر دين مي نگرد نه از درون. و شريعتي بر چهره تحول پذير دين دست مي گذارد. چنين وجهي از دين تحرک و پويايي در دين ايجاد مي کند اما ثبات و يقين، دين را به رکود و جمود وتحجر مي کشاند و اين مي شود که دين از زمانه عقب مي ماند، و جامعه عامي و مقلدان ديندار که به دنبال ثبات و يقين در دين مي گردند، کساني را که چنين تفکري از دين عنوان مي کنند را در مظن اتهام قرار مي دهند و آن را بي حرمتي نسبت به دين و مقدسات مي دانند. کار شريعتي در جامعه ما نقد دين بود. شريعتي دين را جدي گرفته بود. شريعتي متدين است والگوهاي حرکت روشنفکرانه خود را حسين، زينب، علي، ابوذر و پيامبر قرار مي دهد و آنها را از شخصيت هاي مقدس ديني به الگوهاي عملي و محبوب و محترم تبديل مي کند. دکتر شريعتي از اين شخصيت ها الگوهايي براي نسل جوان و دانشگاهي مي سازد که جاي الگوهاي چپ کمونيست را مي گيرد و اين کار بس بزرگ است. دکتر شريعتي که خود را بين سنت و مدرنيته قرار مي دهد و بين اين دو آشتي برقرار مي کند و به عبارتي بحث دنيوي کردن دين ونسبت دين و مدرنيته را مطرح مي کند، هم از جانب دينداران متهم به بي عملي و بي ولايتي مي شود و هم از ناحيه روشنفکراني که علاقه اي به دين ندارند، متهم به ربودن دل جوانان به سوي دين و سوق دادن به سمت امر انقلاب مي شود. و اين همان اثر درشتناک و خطرناک نقد دين در جامعه ديني است و اين چنين به شريعتي جفا مي شود. و اما شريعتي خود مي گفت با کساني سخن مي گويد که از نعمت محروميت برخوردارند، مي گفت کساني که کسبي و کاري دارند، همان تعلقشان برايشان بس است. دکتر مي گفت من با دانشجويان که از نعمت محروميت برخوردارند سخن مي گويم. حرف هاي من براي اينان شنيدني تر و پذيرفتني تر است و خوشبختانه اين قشر همچنان به شريعتي وفا دارند و پيام او در ميانشان موثر است. در ميان دانشجويان مسلمان ما هنوز آتش اشتياق به انديشه هاي شريعتي فرو ننشسته است. شريعتي راهي را پيش روي ما نهاده است که نه سنت است و نه مدرنيته، نه افراط است و نه تفريط. انديشه شريعتي در يادمان زنده است و راه و مسئوليت شريعتي که همان مسئوليت روشنفکر مسئول است، امروز راه ما و مسئوليت ماست وامروز ۷۵ امین سال تولد مردي را گرامی میداریم که نمادی است برای حرکت همه آنانی که سعادت بشر را در سر دارند و البته او بتی نیست که ما را محو خویش نماید تا در جا زنیم و از حرکت وامانیم! آموزش و پرورش یکی از بنیادی ترین نهادهای اجتماعی ایران است و رشد و تکاپوی آن موجب رشد سایر نهادهای علمی ، صنعتی و فرهنگی می گردد وضعف در آن نیز موجب سستی و ضعف در سایر نهادها می گردد. وقتی به وضعیت ۳۰ ساله اخیر آموزش و پرورش و سیر نزولی آن در زمینه های مختلف می نگریم این نگرانی ظهور می کند که در سالیان آتی از این نهاد عظیم آموزشی و تربیتی جز پوسته ای نخواهد ماند و نسلی که در این سیستم تعلیم و تربیت بیاموزند فرسنگ ها با نسل های قبل از خود تفاوت خواهند داشت و این فاجعه ای عظیم در کشور خواهد بود چرا که این نسل نو به جبر طبیعت در قسمت های مختلف جامعه حضور خواهد یافت و با اصطکاکی که با نسل های پیش بوجود خواهد آمد ضمن بروز بحران های اجتماعی باعث سرخوردگی نسل های پیشین هم خواهد شد! در این میان آنچه از همه جالب تر می باشد بی توجهی مسئولین و صاحبنظران در این حوزه است به گونه ای که آموزش و پرورش به دلیل خرج تراش بودن و بی درآمد بودن همیشه تحت نگاه مغضوبانه تصمیم گیران بوده و همین عاملی گشته که حتی در مباحثی که مساله مالی وجود ندارد یا حل شده است پای تصمیم گیران بلرزد و این درحالی است که عادی ترین افراد جامعه نیزمتوجه این فاجعه گردیده اند و گاه با توسل به ابزارهای موجود قدری از تبعات آن را در مورد فرزندان خویش می کاهند! درکشورهای توسعه یافته و در حال توسعه اولویت اول برنامه ریزی و سرمایه گذاری دولت ها در آموزش و پرورش است و به تبع آن برای آینده کشور که متشکل از همین نسلی است که در این سیستم پرورده می شود طرح و برنامه هایی دارند که با شناخت نسل آینده کاملا قابل اجراو پیاده شدن است اما در کشور ما به سبب نوع نگاه غلطی که به آموزش و پرورش از همان ابتدا بوده و همچنان هست هرگز نه شاهد طرح و برنامه های مناسب و علمی بوده ایم و نه افرادی در این سیستم تصمیم ساز و تصمیم گیرنده بوده اند که توان و جرات این تحول عظیم در این سیستم بنیادی کشور را داشته باشند! آموزش و پرورشی که افق دید مسئولان و تصمیم گیران در آن در نهایت یک سال تحصیلی را پوشش می دهد هرگز نمی تواند آینده ای بسازد که در آن اکثریت جامعه بتوانند با اتکای به آن در این مسیر گام بردارند و این گونه است که مردم جامعه ما با بی اعتمادی هر چه بیشتر نسبت به آموزش و پرورش هر روز از این نهاد ملی دورترمی شوند و به مراکزی پناه می برند که در رقابت با آموزش و پرورش موفق تر عمل کرده و می کنند و این مسئله در اکثر حوزه های مربوط به آموزش و پرورش اتفاق افتاده است بخصوص در مقوله آموزش که اصلی ترین اتیکت و وظیفه در آن می باشد! اگر قصد و تصمیم جدی بر آن باشد که تحول در همه زمینه های آموزش و پرورش ایجاد شود همه امکانات آن فراهم است چه از نیروی انسانی برنامه ریز و متخصص در زمینه تعلیم و تربیت و جامعه شناس و روانشناس و ... که هر تصمیم مبتنی بر اصول علمی باشد و چه از لحاظ امکانات که با چتر گسنرده آموزش و پرورش در کشور به راحتی قابل طراحی و اجرا می باشد ولی مسئله همین جاست که چنین نگاهی در آموزش و پرورش نیست و می بینیم که در چند سال اخیر چند وزیر و معاون و مشاور و .. در این نهاد رفت و آمد کرده اند و هر یک سازی کوک می کنند و نوای بدآهنگشان گوش همه را آزرده و مایه تعجب است که خود حضرات گویی نمی شنوند! بر ما و نسل ما که چنین گذشت و می گذرد ولی امید است روزگاری شاهد تبلور و تحول اساسی در این نهاد بنیادی باشیم! با خود می اندیشیدم امسال که رئیس دولت در آستانه سال تحصیلی در ایران نیست زحمت طرح و بیان پرسش کذایی مهر با کیست؟
نه اینکه حرف و موضوع نباشد که از این منظر مملکت ما رکورد دار است و هر دم از این باغ بری می رسد.. ولی آنچنان که باید کششی نیست که انگشتان بر صفحه کلید بلغزد و بنگارد! شب قدر است و از هزار شب ارزشمندتر و هر آن که قدر بداند و در این شب عظیم بر خویش بنگرد و آنچه از او سرزده نزد خدایش ارجمند است! شب شهادت مردی است که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخت! هم او که تنهاترین و مظلوم ترین در زمان حیاتش و پس از آن بوده و هست. به قول شریعتی باید پرسید: امشب علی از درد زخم شمشیر ابن ملجم نالان است یا از داشتن اینچنین شیعیان و پیروانی؟ سالگرد آغاز جنگ تحمیلی است که دفاع مقدس نامیده شد و پس از سال ها از اتمامش هنوز برای همگان حاوی درس ها و عبرت هایی است که باید بیاموزیم و بیاموزانیم! البته این سوال مطرح است که چرا سالروز تجاوز به ایران را جشن می گیریم مگر در هشت سال دفاع مقدس روز ارزشمندتری نیافتیم؟ چند سال پیش در 19 شهریور تهران بودم و در آن عصر تابستانی بنا به دعوت عمومی به حسینیه ارشاد رفتم و در مراسم سالگرد بزرگ مردی از تبار انقلابیون شرکت نمودم! مجلسی بی ریا و آکنده از لطف، بی منت تبلیغات سیمای ملی و دعوت از مقامات رسمی و با حضور همه آنها که تجسم انقلاب هستند، همه آن فرزندان صادق که انقلاب به رسم دیرینه بلعیده بودشان و اینک هر یک با ارادتی خاص نسبت به پیر انقلاب در مراسم سالگردش شرکت کرده بودند! در گوشه ای که چند صندلی خالی مانده بود نشستم و به سخنان اعظم طالقانی گوش می دادم که مردی با کمک دستانش و کورمال کورمال خود را به صندلی خالی کنار من رساند و نشست، لحظه ای به او نگریستم و با خود گفتم با این وضعیت چه نیازی به آمدن داشته و دوباره که در چهره اش دقیق شدم شناختمش آری لطف ا.. میثمی بود که همه انقلاب از چهره اش می بارید! در ردیف های جلوتر برخی از سران نهضت آزادی و سارمان مجاهدین و مشارکت دیده می شدند که هر یک به نوعی ارادت خاصی نسبت به مرحوم طالقانی داشتند و یادبود این پدر پیر را یادبود خویش می دانستند! چهره همه نمایانگر تاملی ژرف بود شاید به گذشته های دور می اندیشیدند و خاطراتشان با پدر را مرور میکردند و در این اندیشه بودند که چه آسان و راحت انقلاب همه آنان را که زنده هستند به همراه پیر مجاهدشان به دست فراموشی سپرده و ضمن کوتاه کردن دستشان از تمام مناصب حتی طاقت شنیدن حرفشان را و نوشتن اندیشه هاشان را ندارد!(آن زمان مقارن بود با تعطیلی نشریات ایران فردا و عصرنوو...) نگاه همه بر تریبون بود اما افکارشان در دوردست ها به گذشته بود و در این اندیشه که روزگاری این تریبون در اختیار مخالفین رژیم سابق (شریعتی ها و مطهری و...) بود وچگونه فریادشان را بر سر رژیم می کوبیدند و امروز! جه بگویم! در آن روز در این اندیشه بودم که چرا از مرحوم طالقانی در منابر رسمی و سیمای ملی سخنی نمی گویند واگرهم می گویند آتگونه است که خودشان می خواهند نه آنگونه که بود! امروز که از آن روز سال ها می گذرد و در این مدت وقایع و اتفاقات زیادی افتاده است تقریبا به اکثر سوالاتی که در ذهنم بوده جواب داده شده است و به این یقین رسیده ام که بیان و تبلیغ مرام و مسلک طالقانی حتی در آن اندک مدتی که پس از انقلاب زیست مستلزم مدارا و همراهی و دفاع از کسانی خواهد بود که امروزه هیچیک از آنها نمی تواند در کوچکترین کاری از این نظام نظری داشته باشد چه رسد به اینکه دخالتی داشته باشد! مرحوم طالقانی از آن جهت برای همگان عزیز و محترم بود که همه را درک می کرد وقابل انطباق با همه گروه ها بود.شخصیتی منعطف با ویژگیهای واقعی یک پدر! یک روحانی متولد 1285 که در سال 1318 بخاطر مخالفت با نظام حاکم اولین طعم زندان را چشید و در جریان همه مبارزات ملی شدن صنعت نفت حضور داشت و در عین داشتن درجه اجتهاد با افرادی چون سحابی به تاسیس نهضت آزادی پرداخت و در تمامی مبارزات پس از آن سالها حضوری پررنگ داشت و بخصوص راهپیمایی شورانگیز عاشورای 57 که پس از گذشت چند روز از آزادیش از بند رژیم به راه انداخت و... برای بسیاری از ما فقط امامت جمعه بودن او را پررنگ کرده اند که البته همان هم اگر چه فقط چند هفته بیش نبود ولی سخنان پرمغزش حاوی مطالبی است که انسان را به مدت ها تامل وا میدارد، سخنانی سراسر پیام و محبت و ارشاد که هر انسانی هر چند ناموافق را به پای صحبت خویش می کشاند نه همانند خطبه های امروزی که تریبون جناحی خاص گردیده برای کوبیدن همه آنانی که از آنها نیستند! طالقانی در آن اندک عمر پر بارش در اوان انقلاب نماینده خبرگان قانون اساسی هم بود و فصل حقوق مردم و شوراها از یادگارهای ارزشمند اوست که دفاعیات سرسختانه ای از حقوق ملت در شرح قوانین از او وجود دارد! و هم او بود که در جایی می گفت: حکومت را از زمین پربرکت بیاموزیم که خود را زیر پای مردم افکنده است! سیاست، سیاستمدار، سیاست ورزی و سیاسی کاری و... واژه هایی است که در ایران بخاطر کثرت استعمال و شدت تنفر از آن هرگز تحت باز نگری و تعریف دقیقی قرار نگرفته اند و به همین دلیل هر کس داعیه سیاستمداری دارد و هر مرامی را که صلاح بداند عین سیاست ورزی می داند! همین بی پدر مادری سیاست باعث گردیده تا سایه شوم و سیاهش بر تمام ارکان زندگی ایرانیان سنگینی کند و هر چه می گذرد پلشتی افزون تری از آن رخ نماید! وقتی به تاریخ معاصر ایران و بخصوص سی سال گذشته نظر می افکنیم به وضوح می بینیم که تا جه اندازه در این سایه از گرمای رشد و ترقی و سلامت و کمال و... در همه ابعاد دور مانده ایم و بجای صعود، سیر نزول پیموده ایم! الف) فرهنگ: از آنجا که فرهنگ رکن اصلی هر اجتماعی است بایستی بیش از همه چیز به آن پرداخته شود تا راه بر سایر ارکان هموار گردد اما آنگاه که می بینیم که تمامی دستگاه های رسمی فرهنگ ساز ما ضمن آلوده شدن به سیاست هر یک ساز خود را می نوازد چه انتظاری می توان داشت؟ صدا و سیما ، روزنامه های متصل به حکومت (کیهان و جمهوری اسلامی و ...) ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، سازمان تبلیغات ، آموزش و پرورش ، آموزش عالی و ... هریک به تناسب زمان به راهی می روند تا قبل از هر برنامه فرهنگی منویات سیاسی مسئولان خویش را فراهم نمایند و روشن است چه فرهنگی از این نهادها به مردم القا می شود! ب) اقتصاد: هر جامعه ای برای رسیدن به اهداف تعریف شده خویش و بر مبنای سرمایه های موجود در خویش بایستی برنامه مدون و جامع اقتصادی داشته باشد و به عنوان یک رکن اصلی در همه دوره ها به اجرا در آید تا مردم جامعه با اطمینان به برنامه ریزی خویش در این حوزه بپردازند واین برنامه چنان قوت و انسجامی داشته باشد که هیچیک از عوامل داخلی و خارجی یارای تاثیر گذاری بر آن را نداشته باشد اما آنچه که در این مقوله دیده نشد همین مورد است که حتی گاه سیاست ورزی و عداوت و لج بازی با رقیبان سیاسی باعث گردیده در جهت کاملا عکس برنامه های قبلی قدم گذاشته شود و حاصل چندین سال را فدای سیاست ورزی و غرض ورزی نمایند! ج) علم و فن آوری: امروزه یکی از سرمایه های فنا ناپذیر یافته ها و تحقیقات علمی افراد جامعه است و این مهم در سایه برنامه های زیر بنایی در آموزش و پرورش و آموزش عالی محقق می گردد اما در روندی که آموزش و پرورش طی نموده و می نماید جز سیاست ورزی های غرض ورزانه و عزل و نصب ها و تغییرات مداوم و غیر کارشناسی چیز دیگری در این حوزه مشاهده نگردیده است! در آموزش عالی از دانشگاه ها وموسسات دولتی که بگذریم (که خود حدیث مفصلی دارد و در این مجال نمی گنجد) بر اساس سیاستی قابل تامل جایی به نام دانشگاه آزاد اسلامی تاسیس شد که در زمانه خویش بحران ها آفرید و باز در سال های اخیر به خاطر اختلافات سیاسی و سلیقه ای مسئولان دولتی و دانشگاه آزاد، دانشگاه های پیام نور و موسسات غیر انتفاعی و شبانه بی برنامه قدم در راه جذب دانشجو گذاشته اند تا هم دانشگاه آزاد را با خاک یکسان کنند و هم در کنار آن فاتحه علم و علم آموزی را بخوانند! د) سیاست خارجی: در این حوزه که بطورمستقیم با مباحث سیاسی در ارتباط است باز هم تنش با سایر کشورها و کرنش در مقابل آنها مستلزم سلیقه های افراد است و نمی توان پیش بینی کرد که دول مختلف چه سیاست خارجی را دنبال می کنند تا بر مبنای آن مراودات ما و دیگران هم قابل تعریف باشد! اگر به سایرمقوله ها دقیق بنگریم در آنها هم بوی تند و مشمئز کننده سیاست را احساس می کنیم، ورزش، خدمات اجتماعی و ... و این گونه است که ما با وچود سرمایه های عظیمی نظیر نفت و گاز و منابع زیر زمینی و بخصوص نیروهای مستعد انسانی در اینجا هستیم و هنوز آرزوهایی در سر می پرورانیم که برای بسیاری خاطره شده است! اگر حداقل به همان آرمان هایی که مدام از آن دم رده می شود هم می رسیدیم جای دلخوشی داشت اما افسوس که همان ها هم برای ما کیمیا شده است! با نگاهی گذرا به احوال کشور در زمینه های مختلف اقتصادی، فرهنگی، علمی، سیاسی و حتی اعتقادی در می یابیم که تا چه حد از آنچه باید باشیم، عقب تریم و چه راه پر فراز و نشیبی انتظار جامعه ما را می کشد تا به برخی حداقل ها در زمینه های مذکور برسیم! بر آن نیستم در این نوشته کسی یا کسانی را متهم کنم و باعث و بانی چنین احوالی را بازخواست نمایم چرا که بسیار گفتند و گفتیم ولی در ایران کسی قائل به پذیرش اشتباهات خویش نمی باشد و همواره کسانی پیش از همه بوده اند که گناه همه کاستی ها را بر گردن آنها بیندازند! اما یک سوال سال هاست که ذهن مرا درگیر خویش نموده و هر جه بیشتر می اندیشم و می بینم و می خوانم و می پرسم، کمتر به جواب می رسم و آن این پرسش است که به کجا می رویم؟ با روندی که در سالهای اخیر طی شده است (حداقل در 20 سال گذشته) احساس می کنم یک بی برنامگی و سوءمدیریت شدید در میان مسئولین از یک سو و بی انگیزگی و بی هویتی و بی هدفی شدیدتر از آن در میان مردم کار ما را به این اوضاع امروز رسانده است که اینک هنوز در میان مسئولین اجرایی و نظارتی و ...ومردم هدف و افق روشنی تعریف نگردیده است و هیچ یک نمی دانند برای چه تلاش می کنند یا اگر تلاش نمی کنند باز هم برای چه؟ امروزه با پیشرفت علوم مدیریت، اقتصاد، جامعه شناسی، روان شناسی و ... هر حرکت ریز و کوچکی در اکثر جوامع توسعه یافته مبتنی بر کند و کاوها و بررسی هایی است که حاصل یافته های دانشمندان این حوزه های علمی است که نثار جامعه خویش می کنند تا همگان از عواید آن بهره برند اما در کشور ما بدون نظر خواستن از متخصصان این حوزه ها و سایر منابع موجود، هر روز شاهد اجرا و تغییر مکرر در برنامه ها و سیاست های مختلف هستیم و مدام با آزمون و خطا سرمایه های زیرزمینی و انسانی و اجتماعی و ... گذشته، حال و آینده را فدای تصمیم هایی می کنیم که تبعات منفی برخی از آنها برای بسیاری از معمولی ترین افراد جامعه قابل تشخیص و فهم است! نمی دانم چگونه است که تصمیم گیران و مجریان و ناظران و ... گویی هم قسم شده اند که فاتحه مملکت را به گونه ای بخوانند تا از آن جز پوستی بر اسنخوان نماند و این نه مختص امروز است که سالیان سال است و فقط شدت و درجه آن متغیر بوده است! نسل ما و کمی قبل و پس ازما همگی شاهد این قصورات بوده و هستیم وبرخی چون من نمی توانیم به خویش بفبولانیم که همه آتچه بر ما گذشته و از این پس می گذرد تقدیر ما و جامعه ما بوده و دخالت های بشری (بخوانید سهل انگاری- بی اطلاعی- ندانم کاری- لج بازی- انتقام جویی- عقده گشایی و ..) در آن نقشی نداشته است! ملتی که در 30 سال گذشته در انقلاب، جنگ، سازندگی و همه آنچه بر این دیار گذشته تا پای جان ایستاده و از همه چیزش گذشته است، لایق این همه کم لطفی و بی توجهی نیست و بایستی در خور شان و مقامش با آن رفتار شود تا حامی و پشتیبان نظام بماند و درمواقع حساس همچون گذشته با جان و دل در راه تعالی این دیار قدم بگذارد! نظام جمهوری اسلامی همانند همه سیستم های حکومتی بایستی چنان با مردمش رفتار نماید که ضمن رسیدن به اهداف مشخص و معین تعریف شده برای نظام، از مردم که رکن اصلی آن می باشند نیز غفلت ننماید و تنها مردم و رایشان را برای تزئین نظام و بهره کشی های نوین نخواسته باشد. امروز که درسی امین سال تشکیل جمهوری اسلامی هستیم هنوز هم شاهد برخی عوام فریبی ها از سوی چناح حاکم (طرح پرداخت یارانه ها) هستیم که با نگاهی موشکافانه می تواند حکایت 75 تومن های نفت و آب و برق مجانی و ... رابه ذهن بکشاند و البته این در آخرین سال دولت نهم معنا و مفهوم خاصی خواهد داشت که در آتیه ای نزدیک وضوح آن همگان را خیره خواهد کرد (تبلیغات انتخاباتی با پول بیت المال نظیر آنچه در ۴ سال پیش در جریان انتخابات نهم با اعتبار شهرداری تهران و با وام های ازدواج رخ داد) اما آنچه لازم است از سوی خواص جامعه پشتیبانی و تقویت شود این مسئله است که عوام را نسبت به خطر این عوام فریبی ها مطلع سازند تا فرصت طلبان حاکم از آن سودی نبرند! ۵ مرداد سالگرد اقامهی اولین نماز جمعه در تهران پس از انقلاب است. اولین امام جمعهی تهران، مرحوم آیت الله طالقانی بود که از سوی امام خمینی منصوب شد و عمر کوتاهی در این جایگاه داشت. تنها 6 نماز جمعه توسط ایشان اقامه شد. صدای گرم، روحیهی پدری، سابقهی طولانی مبارزه، آزادیخواهی، دلسوزی برای مردم و سینهی گشاده خصوصیات برجستهی آیت الله طالقانی است. نمازجمعهی آن روزها واقعاً محل جمع شدن همه بود. بعد از فوت دردناک آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری از سوی امام به امامت جمعهی تهران برگزیده شد. هفتهی پیش رئیس ستاد نماز جمعه در نماز جمعه گزارشی از امامان جمعهی تهران میداد. رسماً اسم آیت الله منتظری را از امامان جمعهی تهران حذف کرد و اصلاً از ایشان نامی نیاورد. بازی با تاریخ هم از فاجعههای بامزهای است که هیچگاه سودی نداشته است. وقتی آیت الله منتظری به قم رفتند، امام خمینی طی حکمی آیت الله خامنهای را به عنوان امام جمعهی تهران برگزیدند که تاکنون ایشان امام جمعهی رسمی تهران هستند و 238 خطبه ایراد کردهاند. از همان موقع آقایان هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی، امامی کاشانی، جنتی، طاهری خرمآبادی، مهدوی کنی محمد یزدی، ربانی املشی و احمد خاتمی امام جمعههای موقت تهران بودند. آقای رفسنجانی با خواندن 412 خطبه نماز جمعه رکورد دار خطیبان جمعه است. در ایام جنگ که ایشان مسئول جنگ بود، خطبههای نماز جمعه دارای بازتابهای فراوان داخلی و بین المللی بود. از ابتدای اقامهی نماز جمعه در تهران، سخنرانیهای قبل از خطبههای جمعه به طور عمده در اختیار جناح محافظهکار بود که این کار به جایگاه نماز جمعه آسیب زیادی زد. نماز جمعه در اسلام، تابلوی دینی هفتگی است که در همه دنیای اسلام با عظمت برگزار میشود. مهمترین فلسفهی آن اجتماع دینی و مانور قدرت اسلامی است. در ایران، به دلایل مختلف نماز جمعه محلّ اجتماع همه نیست. گسترده بودن خیمهی نماز جمعه رمز قدرت آن است. نماز جمعهی تهران به صورت موقت در دانشگاه تهران برگزار شد که بعد از 29 سال هنوز در همان محل موقتی برگزار میشود. بنابر گزارش رییس ستاد نماز جمعه، هنوز سیستم سرمایش و گرمایش مصلی تهران آماده نشده است. این حرف در دورانی که در همین ایران برجهای بلند یک ساله با سیستم گرمایش و سرمایش ساخته میشود، کمی تا حدودی خجالت آور است.(نقل از سایت محمد علی ابطحی) نماز جمعه آیت الله طالقانی و آنها که ممنوع التصویر شدند ردیف اول پشت سر آیت الله طالقانی از راست به چپ به ترتیب آقایان:
در کمتر از یک سال مانده به انتخابات ریاست جمهوری گمانه زنی ها در مورد نامزد های مطرح در این رقابت سیاسی آغاز گردیده است ودر دو جبهه چپ و راست (اصلاح طلبان و اصولگرایان) جریانات سیاسی به چانه زنی با یکدیگر مشغول می باشند تا درصورت امکان نظر خود را بر دیگران تحمیل نمایند و یا با سهم خواهی از یکدیگر، رضایت دهند تا دیگران پا به عرصه رقابت بگذارند. در این میان این سئوال مطرح است که اتفاقات چند ساله گذشته (در هردو طرف مدعی) آیا جایی برای ائتلاف و هم اندیشی باقی گذاشته است؟ با نگاه به تجربیات گذشته میتوان نتایج جالبی در این مورد گرفت که ایرانیان همواره در مقابل یک دشمن مشترک به راحتی می توانند با یکدیگر کنار بیایند و دست به ائتلاف هایی بزنند که از آن حماسه ها و وقایعی باور نکردنی برخیزد! در سال 76 دو ائتلاف بزرگ شکل گرفت که هریک منتسب به یکی از جریانات سیاسی شاخص در ایران آن روز بود: 1) ائتلاف دوم خرداد: که پدید آورنده دوم خرداد بودند و بعد ها به گروه های 18 گانه دوم خردادی شهرت یافتند! 2)ائتلاف ضد دوم خرداد: که بلافاصله پس از آن پیروزی شکل گرفت و درصدد به چالش کشاندن ائتلاف اولیه بود! ائتلاف گروه های 18 گانه در زمانی شکل گرفت که همه با وحشت از پیروزی اصولگرایان حول گزینه ای بنام خاتمی حلقه زدند و با توان مضاعف خویش مردم را مجاب به رایی آنچنانی کردند ( البته نباید از حق گذشت که بخشی از رای خاتمی نه ای بود که به رقیبان او گفته شد!) در آن سوی میدان رقیبانی بودند که تحمل این شکست را نداشتند و به بازی عادلانه علاقه ای نشان نمی دادند و از روز پس از انتخابات (همانند قبل از دوم خرداد) بر طبل مخالفت و از راه غیر معمول می کوبیدند و هر از گاهی چوبی لای چرخ دولتیان کردند تا از حرکت بازشان دارند! با گذشت زمان رویکرد مردم به گونه ای متمایل به ائتلاف دوم خرداد گردید که در انتخابات مجلس ششم اکثریت قاطع نصیب اصلاح طلبان شد و این پیروزی های غرور انگیز همه را از اهداف اصلی غافل نمود به گونه ای که محسن آرمین در نشست خرداد 79 دفتر تحکیم از آرزوی تصرف قوه سوم (قضائیه) سخن می گفت! افول ائتلاف از زمانی آغاز گردید که هر یک از گروه های 18 گانه (تک تک یا چند تایی) خود را لیدر و عامل پیروزی اصلاحات می دانستند ورو در روی یکدیگر قرار می گرفتند و دعوای خانوادگی را به خیابان کشاندند از یک سو جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین و از سوی دیگر مجمع روحانیون و ..... و این آغازی بر بروز حوادثی شد که مجلس ششم را به تحصن کشاند و باقی قضایا که مجالی برای بررسی آن نیست. در این میان اصولگرایان نوگرا با غنیمت شمردن فرصت و در سایه لطف نظارت استصوابی، مجلس هفتم را به راحتی به چنگ آوردند و در پی آن با رویکردی مشابه دولت نهم را در دست گرفتند. در این زمان ائتلاف ضد دوم خرداد هم به مرور در حال افول بود از یک سو ائتلاف اولیه در حال از بین رفتن بود و از سوی دیگر کسب قدرت توسط این ائتلاف آنها را سرگرم سهم خواهی نموده بود! انتخابات ریاست جمهوری نهم و حوادث پس از آن پایان تامل برانگیزی بر دو ائتلاف فوق الذکر بود به گونه ای که درآن انتخابات سه نامزد اصلاح طلب از یک سو به همراه چندین نامزد اصول گرا و هاشمی که خود را ورای دسته بندی های موجود می دانست به رقابت پرداختند! اما اینک بعید به نظر می رسد بتوان در دو سوی جبهه سیاسی ایران ازائتلاف سخن گفت مگر این که در عرصه سیاسی اتفاقاتی بیفتد که تا کنون در تاریخ 30 ساله انقلاب هنوز رخ نداده و امسال باید منتظر وقوع آنها باشیم! از جمله این حوادث می توان به نقش شورای نگهبان در تایید و رد صللاحیت افراد اشاره کرد به گونه ای که ممکن است برخی اشخاص از هر دو جناح امکان حضور در عرصه رقابت پیدا نکنند و بدین ترتیب احتمال ائتلافی اجباری در یک یا هر دو سوی جبهه وجود دارد! خسرو شکیبایی درگذشت! (زاده۱۳۲۳ تهران - درگذشت ۲۸ تیر ۱۳۸۷ به دلیل ایست قلبی) روحش قرین رحمت! بازیگر معروف سینمای ایران بود. تحصیلاتش را در رشته بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد. با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، ۱۳۶۱) به سینما آمد. و تا سال ۱۳۶۸ در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. در ادامه مطلب بیشتر از او بخوانید: زمستان است سرها در گریبان است سلامت را نمی خواهند .....! این روزها نهمین سالگرد توقیف روزنامه سلام است. کسانی که فضای دهه هفتاد را هنوز به خاطر دارند به خوبی می دانند که در آن فضا روزنامه سلام نه فقط یک روزنامه بلکه به تنهایی تریبون همه جناح به حاشیه رانده شده چپ آن دوران و اصلاح طلب امروز بود. ناظرانی که دشواری های کار سیاسی و روزنامه نگاری در این روزها را می بینند می توانند درک کنند که تجمع همه این فشارها بر یک روزنامه تا چه حد کار را دشوار و شکننده می کند. بارها روزنامه تا مرز توقیف و تعطیل رفت ولی دوام آورد و نهایتا نقطه عطفی را در تاریخ سیاسی اجتماعی این مرز و بوم رقم زد. سلام در چند نقطه نقش منحصر به فرد ایفا کرد: یکی اینکه در جریان تغییرات سیاسی پس از رحلت بنیانگذار جمهوری اسلامی وجود سلام باعث شد که شمع چراغ یک جریان سیاسی همچنان روشن بماند. بسیاری از افرادی که اینک به عنوان اصلاح طلب شهرت دارند در آن زمان به نحوی با سلام همکاری می کردند. به این ترتیب سلام چتر گسترده ای داشت که بسیاری از همفکران سیاسی را در زیر سایه خود جمع می کرد. دوم اینکه سلام از ابتدای تاسیس شعارهایی داشت که هر یک مهمترین آسیب های شکست جریان های آزادی و دموکراسی خواه در یکصد سال گذشته بود: "ضرورت حاکمیت قانون"، "گسترش جامعه مدنی"، تعمیق و گستراندن آزادی های مشروع" ، "کرامت انسانی" و "حقوق شهروندی". سوم اینکه سلام مهمترین کارکرد مطبوعات مستقل یعنی نقد را در روزنامه ها زنده کرد و شجاعانه بر آن پای فشرد و هزینه های سنگین آن را هم پرداخت نمود. این کار سلام در تکامل روزنامه نگاری کشور نقش بسیار مهمی داشت. چهارم اینکه سلام در ایجاد دوم خرداد و معرفی خاتمی و ایده هایش نقش ممتاز داشت. پنجمین نقطه مربوط بعد از پیروزی آقای خاتمی بود که در هموار کردن راه برای ایشان تلاش کرد. و نهایتا در جریان اعلام اینکه قتل های زنجیره ای توسط افرادی از داخل وزارت اطلاعات صورت گرفته با حکم توقیف مواجه و تعطیل شد. تعطیلی روزنامه سلام باعث ناآرامی های گسترده توسط دانشجویان در کوی دانشگاه تهران شد و بعد هم ماجراهای تاسف بار بعد از آن روی داد (حادثه ۱۸ تیر ۷۸) حالا که پس از 9 سال به روزنامه سلام نگاه می کنیم ارزش آن بیش از پیش معلوم می شود که چقدر جامعه ما در این روزهای سخت به تریبونی چون سلام نیاز دارد. آیا هنوز می توان امید داشت در این سرزمین زمستان زده سلامی بیاید و پاسخی هم بیابد! روزهای سخت در انتظار اقتصاد ایران! بنا بر قولی که داده بودم درصدد بررسی اطلاعات و آمار رسمی برای بیان و اثبات نابسامانی های اقتصادی در دولت نهم بودم که به بیانیه پر مغزی از جبهه مشارکت در این زمینه برخوردم و حیفم آمد آن را به نظر عزیزانی که طالب این تحلیل ها هستند نرسانم و از آنجا که این بیانیه بر مبنای اطلاعات و ارقام رسمی تهیه شده است بهترین منبع برای نقد این مقوله است! جبهه مشاركت ايران اسلامي در بيانيهاي به بررسي وضعيت اقتصادي كشور در سال 87 پرداخته و از روند افزايش تورم اظهار نگراني كرده است. در اين بيانيه آمده است: امروز سوم تیر است، سه سال پیش فردی جواز ورود به کاخ ریاست جمهوری ایران را دریافت کرد که هیچکس حتی نزدیک ترین حامیانش فکر نمی کردند در طول این مدت کم بتواند چنین بلایی بر سر اقتصاد، سیاست خارجی، فرهنگ و... که نتیجه سال ها تلاش و مدیریت و برنامه ریزی در کشور بود، بیاورد! شاید در این باب سخن بسیار گفته شده باشد(البته از تریبون های غیر رسمی نظیر وبلاگ ها و برخی جراید و منابر خصوصی و محافل خودمانی چرا که تریبون های رسمی همه در حمایت و تایید بی چون و چرای وی گام بر می دارند) اما به نظر می رسد هر چه باز هم بنویسیم و بگوییم کم است نه از این منظر که در نقد وی سخن رانده باشیم که انتظار کم اقبالی نسبت به او را داشته باشیم (که این با رفتارهای خود او در این مدت اتفاق افتاده است!) بلکه از منظر نقد خویش به دلایل و زمینه های وقوع چنین فاجعه و بلایی نظر افکنیم و ببینیم چقدر ما در این جریان سهیم بوده ایم! در سال ۷۵ که جریانات انتخابات ریاست جمهوری هفتم در حال وقوع بود یادم هست در تایید خاتمی مردم و بخصوص دانشجویان را از انتخاب گزینه های دیگر منع می کردیم که با آمدن فلانی چه و چه می شود وبه قول دوستی رای به خاتمی نه ای بود به جریان حاکم که در صدد بود این وقایع را که امروز شاهدیم، در آن زمان بر سر ما بیاورد! و جالب است که سمبل آن جریان (ناطق نوری) از منتقدین سرسخت این معجزه هزاره سوم است و از آغازین روزها می گفت که این فرد در فضایی دیگر تنفس می کند! منظور از بیان این جریان تاریخی رسیدن به این مطلب بود که نشان دهم چقدربا سهل انگاری بزرگان جریان چپ و حتی منفعت طلبی و قدرت طلبی برخی پیران قوم از حضور چنین جریان خزنده ای غفلت شد و آنچه که می بینیم بر سرمان آمد! عده ای معتقدند برنامه این بود که احمدی نژاد رئیس جمهور بشود که در پاسخشان باید گفت مگر در انتخابات هفتم هم برنامه این نبود که ناطق نوری رئیس جمهور شود ولی با روندی که طی شد تنور انتخاباتی که قرار بود با حضور خاتمی فقط گرم شود، با حضور مردم منفجر شد! اعتقاد من بر این است که نقش و تقصیراصلاح طلبان در ظهور فاجعه سوم تیر بیش از کسانی بود که با رای خود وحمایت های خود چنین روندی را رقم زدند! به هر ترتیب آنچه نباید اتفاق بیفتد، افتاده و گریزی از پذیرش این واقعیت نیست ولی گذشته همیشه چراغی است بر سر راه آینده وهمه مردم ایران باید بدانند برای داشتن حکامی در شان خویش باید لیاقت داشته باشند و هر ندایی را لبیک نگویند و خواص جامعه باید بدانند که مقصرین واقعی آنانی هستند که علی رغم دانستن، بر تاریکی ذهن عوام نور دانایی نمی تابانند! باشد که ما ایرانیان تاریخ را برای عبرت بخوانیم نه تفنن! ای نسل اسیر وطنم! تو میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم. دکتر علی شریعتی (شمع) هنوز هم اینچنین است برادر! آمدم برادر! همراه با تو هبوط کردم در کویر زمین و با آدم و حوا راز خلقت انسان را مرور کردم و از سرزمین اهرام گذشتم با برادرانی که بر گورشان نشستی و آن سوزناک سفرنامه را نوشتی ، آری اینچنین بود برادرکه همراهت از مصر و عربستان و عراق و شام گذشتم و با محمد و علی و فاطمه و فرزندانش دیگر گونه آشنا شدم! ای که با این مخاطب آشنایت از اعماق تاریخ سخن گفتی و از آدم تا خاتم را در تاریخ ادیان بر شمردی و در اسلام شناسی دید تازه ای از اسلام به من بخشیدی و در شیعه و تشیع صفوی وعلوی، خط سرخ شیعه را نشانم دادی تا بر تشیع زرد قدم ننهم و در پای بیرقش نگریم! نیایش تو مرا از هر دعایی و توسلی و شفاعتی بی نیاز کرد که در عین نداری همه چیز داشت! آمدم با تو واز لابلای تاریخ دیدم که هجرت را برگزیدی و چگونه مردن را نیز خود انتخاب نمودی که خدا چگونه زیستن را به تو آموخته بود! از پس آن سال ها که تو رفتی و جسمت را در زینبیه سپردی واندیشه ات را به یادگار در این گورستان تاریخ و معرفت و آزادی و عشق و فرهنگ و... برای ما گذاشتی، چه بر سر آن که نیاوردند! روزگاری تئوریسین انقلاب بودی و آثارت غیر مجاز در آن رژیم و در دست جوانان انقلابی و روزی دیگر منافق و تئوریسین گروه فرقان شدی که مطهری را کشتند! با نظریه امت و امامت محبوب طرفداران جمهوری اسلامی شدی و موید نظریه ولایت فقیه و پس از اندی که این قصه را تا انتها خواندند از مخالفین آن شدی و از انقلاب فرهنگی که تو را معلم آن می دانستند همراهی با فرزندانت(آثارت)جرم بود و تمامی آنچه که یاد تو را زنده می کرد محکوم به نابودی بود و مراسم سالگردت هماتتد مجالس ختم پیرمردان بی سواد روستایی در ده مزینان با حضور دلدادگانت برگزار می گردید! آری برادر حتی نامت را بر خیابان ها تحمل نکردند که فردا طفلان این دیار نپرسند که این برادر که بود که اینچنین شد! هنز هم اینچنین است برادر و در تمام این سال ها نتوانستند اندیشه ات را در مغز مریدانت و محبت تو را در قلب دلدادگانت ریشه کن کنند و این نسل مسئولیت انتقال آن را به نسل دیگر بر دوش گرفت و علی رغم همه تهمت ها و دشنام ها و تحریکات مسموم علیه تو و اندیشه هایت، همچون نیلوفر در این مرداب سر برآوردی و با عطر و سحر سخنانت با نسلی (که خود سی سال قبل به آنها امیدوار بودی) ارتباط برقرار کردی تا جایی که آثارت از پرفروش ترین کتب زمانه شد! به قول کدیور که می گفت : سال ها تبلیغ مطهری کردیم ولی شریعتی اجر و قرب یافت حال آنکه جمهوری اسلامی به نظریات شریعتی نزدیکنر است تا مطهری و اصولا مطهری منتقد چنین شکلی از حکومت بود! اینک باز تویی که فریاد برآورده ای که ای نسل بی غالب جویای هویت! به خویشتن خویش باز گردید!بمانید و بخوانید و بسازید!و می گویی دیگر شما متهم نیستید بلکه پدران و مادران شما متهم اند! اینان همان طفلان گستاخی هستند که انتظارشان را می کشیدی و رمانه همان زمانه ای است که تو می خواستی و امروز تو جاوید تر از هر زمانی شهید شاهد هستی و بر ما می نگری که چگونه از پس این تاریخ پلید سی ساله گرد و غبار از اندیشه هایت می زداییم و به همگان می گوییم که شریعتی واقعیتی است که گریزی از آن نیست و ما همان مصادیق شعر گونه ات هستیم که گفتی: در چند روز اخیر مهم ترین مباحث سیاسی پیرامون سخنرانی جنجالی آقای پالیزار بود که با موضوع افشاگری مفسدان اقتصادی در دانشگاه همدان صورت گرفته است . فارغ از صحت و سقم سخنان وی که خود بحثی مفصل و دیگر را می طلبد، دلایل بیان این سخنان می تواند از چند منظر مورد توجه قرار گیرد : * انتخابات ریاست جمهوری دهم * مستاصل شدن دولت از پاسخ گویی به افکار عمومی و انتخاب شیوه فرافکنی * دلسوزی و عدالت ورزی دولت عدالت محور * انتقام جویی از منتقدان سیاست های دولت انتخابات ریاست جمهوری دهم مطابق معمول از یک سال مانده به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، احزاب و افراد از دو راه تبلیغ و تخریب به بیان دیدگاه ها و نظریات خود در موضوع ریاست جمهوری می پردازند و امسال به دلیل نارضایتی های شدیدی که در میان خواص و عوام جامعه از دولت وجود دارد گمانه زنی های زیادی در مورد احتمال سنت شکنی مردم و حتی حامیان سابق و منتقدان فعلی رئیس جمهور وجود دارد که احمدی نژاد اولین رئیس جمهوری باشد که یک دوره ۴ ساله دوام بیاورد و دوره دوم رای نیاورد و این مساله باعث گردیده که حتی برخی اصول گرایان که در ابتدا سر خوش از انتخاب وی بودند اینک به تکاپو بیفتند و مهره چینی های جدیدی را آغاز نمایند که انتخاب لاریجانی به ریاست مجلس از جمله این رویکرد ها می باشد ولذا مشاوران رئیس دولت در کنار توصیه های تبلیغاتی که به وی می نمایند از وی خواهند خواست (و خواسته اند) که در تخریب فرد یا افرادی که احتمال نامزدی و یا حمایت از نامزدی در آنها عیان شود، کوتاهی ننماید تا وی ضمن دلگرم بودن به تایید شورای نگهبان و در سایه سایر الطاف باندی که همراهش هستند در دوره دهم ردای ریاست بر تن نماید! مستاصل شدن دولت از پاسخ گویی به افکار عمومی و انتخاب شیوه فرافکنی در سه ساله گذشته این اولین بار نیست که از جانب دولت به جای ارائه راه حل برای مشکلات موجود، شاهد تهمت و افترا به گذشتگان هستیم و این روند دیگر به طنزی در میان مردم تبدیل شده که حتی سر درد های اعضای دولت هم ناشی از بی لیاقتی دول قبلی است! این شیوه کار به مانند حرکات طفلی می ماند که همه گناهان متوجه خودش را به اشخاص حقیقی و موهومی اطرافش نسبت می دهد تا از زیر بار پاسخ به دیگران شانه خالی کند ولی غافل از اینکه نه وی در مفام آن خرد بجه است و نه مردم در جای آن دیگرانی هستند که نازش را بخرند و گوشش نپیچانند! دلسوزی و عدالت ورزی دولت عدالت محور برخی هنوز بر این باورند که از دلسوزی و عدالت ورزی دولت است که این افشاگری ها صورت می گیرد و امیدوارند که این ناجی هزاره سوم بساط ظلم و فساد را در ایران و در پی آن از جهان برچیند! اما در این میان جواب این سوال می ماند که توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند! در همین سابقه سه ساله از آقایان آمار فساد و رانت خواری به حدی است که یک وزارت خانه فقط بایستی به صورت برداری از رانت های اقوام هیات محترم دولت و مشاوران و مباشران و معاونان و... بپردازد! شخص سخنران هم که در خبرها دارای فساد اقتصادی سنگیتی اعلام شده است! انتقام جویی از منتقدان سیاست های دولت در یکی دو سال گذشته حلقه منتقدان دولت از ابتدا گسترده ترگردید و شامل کسانی شد که روزی وروزگاری به حمایت از سیاست های دولت بر خواستند و بعد سکوت کردند واین اواخر دیگر تاب نیاوردند و به انتقاد پرداختند و چون از مدار این قمر(حمایت از دولت) خارج شدند محکوم به سقوط و فنا هستند و به هر طریقی که باشد بایستی مزه مخالفت را بچشند چه با خروج از لیست های انتخاباتی که باید رای می آوردند چه با عزل از خدمات وزارتی و دولتی وچه با اتهام مفاسد اقتصادی و.... به هر ترتیب فارغ از صحت و سقم سخنان و اتهامات نامبرده، این روند خلیفه کشی آینده روشنی نخواهد داشت و در آتیه ای نه چندان دور آتشی بر خواهد افروخت که همگان از جمله آتش بیار معرکه را خواهد سوخت! با آرزوی قبولی زیارت و سلامت برای تمامی مسافران خانه یار! قطار انقلاب شتابان به پیش می رود و در پیچ و خم های دوران و بخصوص در عرصه انتخابات، به حق یا به نا حق، با رای ملت یا با دست بردن در رای ملت، با حذف و رد صلاحیت و ابطال آرا و کناره گیری محترمانه یا زورکی عدهای را نادار به پیاذه شدن می کند و گاه که با مقاومت آنان مواجه می شود، در پیچ تندی از پنجره پرتاب می شود که نشانی هم نماند! در این روزها بسیار از ریاست بی بدیل و رقیب علی لاریجانی بر مجلس هشتم می شنویم و جای این سوال خالی است که این ریاست های بی رقیب چگونه نصیب آقایان گردیده و در میدان بی رقیب، اول شدن چه طعمی دارد؟ همگان می دانند که در سال هایی نه چندان دور چه وقایعی رخ داد که اینک در اینجا ایستاده ایم ولی همگان با سکوت معنی دار و حتی با فراهم نمودن هیزم، آتش بیار این معرکه نیز شدند! آن وفت که کمونیست ها حذف شدند، لیبرال ها سکوت کردند! آن وفت که لیبرال ها حذف شدند، ملی مذهبی ها سکوت کردند! آن وفت که ملی مذهبی ها حذف شدند، اصلاح طلبان نوگرا سکوت کردند! آن وفت که نوگراها حذف شدند، سنتی ها سکوت کردند! آن وفت که سنتی ها حذف شدند، اصول گرایان میانه رو سکوت کردند! و اینک نسل جدید اصول گرایان پای بر روی همه چیز نهاده و هر آن کس که در خط اقتدار طلبی آنان نیست را بر نمی تابد! در سایه الطاف شورای نگهبان در دو دوره اخیر انتخابات مجلس شاهد حذف چهره هایی گردیدیم که بدون حمایت نهادی یا ارگانی و فقط با رای ارزشمند ملت، در عرصه های انتخاباتی پیروز و به مجلس راه یافته بودند اما حضورشان و سخنانشان ستون های حکومت اقتداری را نشانه رفته بود و لذا دلیل خوبی برای حذفشان بود! اما حداد که خودشان ساختند و بزرگش کردند، چه شد؟ هم او که در سایه ابطال ۷۰۰ هزار رای مردم تهران و حذف رجایی با سکوت مجلسیان ششم به انتهای لیست منتخبان مجلس ششم پیوست، چرا اعتبار نامه اش تصویب شد؟ هم او که در دو دوره اخیر با لطف حذف و رد صلاحیت رقیبان اصلاح طلبش رای اول تهران را از آن خود کرد(رایی کمتر از رای دوره ششم خودش) به هر ترتیب اینک لاریجانی با افتخار به خدمات گذشته اش ( چراغانی کردن صدا وسیما) بر صندلی ریاست تکیه می زند و در جمع بزرگان رفت و آمد می کند تا باز که آید که مایه حذف او شود و طعم گس ریاست را در گلویش به تلخی کشاند!
علی کریمی، جواد نکونام، حسین کعبی، مهدی مهدوی کیا و تعداد دیگری از بازیکنان تیم ملی در حالی در برابر کره جنوبی فوتبال بازی می کنند که دست بند سبز به دستان خود بسنه اند.
رنگ سبز نماد تبلیغاتی میرحسین موسوی در رقابت های انتخاباتی دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری بود.


ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
پس از مدتی - در دورههای مختلف- ادامه تحصیل داد و به صورت متفرقه دیپلم گرفت. در همین دوره بود كه هم از محضر ادیب سبزواری، ادبیات عرب میآموخت و هم از حجج اسلام شیخ عبدالله نورانی و فاضلی بهره میجست.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
فروهردر سال 1322 در سن 15 سالگي و در حالي كه دانش آموز دبيرستان ايرانشهر تهران بود با اهداف و مبارزه مصدق آشنا و در همان زمان وارد مبارزات سياسي شد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
او در جريان جنبش ملی شدن صنعت نفت ايران، به عنوان يکی از ياران نزديک دکتر محمد مصدق مطرح بودو سپس به جرگه موسسان جبهه ملی ايران پيوست و به مبارزه با سياستهای حکومت شاهنشاهی ادامه داد.
ادامه مطلب
وى در بهار سال ۱۲۶۱ هجرى شمسى در تهران به دنیا آمده بود. پدرش میرزا هدایت الله وزیردفتر (از رجال عهد ناصرالدین شاه) و مادرش خانم نجم السلطنه (نوه عباس میرزا) بود. محمد ده ساله بود كه پدرش درگذشت و ناصرالدین شاه به او لقب «مصدق السلطنه» داد. خانم نجم السلطنه مدتى بعد با میرزا فضل الله خان وكیل الممالك (منشى باشى مظفرالدین میرزا، ولیعهد وقت) ازدواج كرد و همراه محمد به تبریز رفت.
ادامه مطلب

علی اکبر معین فر: وزیر نفت دولت موقت
مهدی بازرگان: اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران
سه نفر:ناشناس
هاشم صباغیان: وزیر کشور دولت موقت
احمد صدر حاج سید جوادی:وزیر دادگستری دولت موقت
ناشناس
صادق قطب زاده:رئیس سازمان صدا و سیما بعد از انقلاب
ابراهیم یزدی:وزیر خارجه دولت موقت
ادامه مطلب![]()
دايره اطلاع رساني جبهه مشارك ايران اسلامي در اين بيانيه با اشاره به شرايط اقتصادي كشور كه آن را نگرانكننده خوانده است خواستار اتخاذ سياستي اجرايي براي رفع اين وضع و پذيرش اشتباهات اقتصادي از سوي دولتمردان شده و تاكيد كرده است كه تدوام اين روند به اقتصاد بيمار ايران آسيب وارد ميكند.
ادامه مطلب



